نشناختمت

سلام

خدا رو شکر می کنم که نفس می کشم  . اين هم يک غزل جديد :

 

از سنگ تراشيدم و پرداختمت

تا اينکه تو را با هيجان ساختمت

 

لبخند زدی ،از در و ديوار دلم

هی قافيه ها ريخت و من باختمت

 

آنقدر مليحی که چنان بت شده ای

در کعبه ( لا مثل تو ) افراختمت

 

تو پرت شدی رو به خدای من خود

من نيز تو را رو به تو انداختمت

 

و خاک شدی ، باز که تو زنده شوی

با همهمه باد تو را تاختمت

 

هر چيز به روح تو شباهت دارد

هر روز به شکلی شدی و ساختمت

 

من آمدم و هستم و نشناختی ام

تو آمدی و رفتی و نشناختمت

 

يا حق

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهمن ساکی

دل اگر برای باختن کاری نکند ول معطل است . و من به شما ها و آنروز های قشنگ باخته ام و شادمانم خيلی .

گروه نويسندگان

وبلاگ « منتقدها » با نگاه تئوريك به شعر امروز ايران به روز شد مطلب افتتاحيه ما را بخوانيد و در اين راه دشوار تنهايمان نگذاريد...

داود عباسی

سلام آنقدر خوبی که... به اين آقای طلعت بگو آغاجان به همزبان های خودت هم يه سری بزن راستی تو چه انسان خوبی هستی چقدر دلم ميخواست با تو بودن ها رو يک بار ديگه لمس کنم

سید مهدی موسوی

سلام دوست عزیز! باز با مطلبی تحت عنوان «يك متن غير ليبراليستي/غير فمينيستی با سس اضافي» به روزم حتما سر بزن...

mahmood

خيلی خوب بيد

داود عباسی

سلام با برگ سبزی ديگر به روزم و منتظر کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست با احترام داود عباسی

سیروس مرادی

سيد سلام از زحمتی که برای ايجاد وبلاگ کشيدی ممنون در صورت امکان آدرس من را به مصطفی عابدی بده بدرود